"…و این رمضان دوست داشتنی"
ماه رمضان را خیلی دوست دارم . لابد سر همان حول و ولای قبل اذان صبحمان در ایام کودکی ، آن وقتها که روزه را کله گنجشکی میگرفتم و لحظات قبل افطار را
تا مرز جنون آب میخوردم! لابد سر همان شربت خاکشیری که مادرم سر افطار مهمانمان میکرد تا عطش یک روزه مان بخوابد و آرام گیریم. لابد سر همان اشکهایی که وقت خواندن نمازهای رمضانی اش میریخت و من پنهانی و زیر چشمی میپاییدمشان! 

سر دستان بزرگ پدر که سر کوچکمان را میگرفت و میبوسید و اولین روزه هایمان رو تبریک میگفت… سر ترتیل خوانی مادر با صدای بلند ، وقتی رحلش را رو به خدا باز میکرد و عینک به چشم ، کلام حضرت حق را خط میبرد…سر زولبیا و بامیه هایی که فقط سالی یک ماه پیدایشان میشد ، اما وقتی میبودند از همه شکل بودند و وسوسه انگیز..

لابد سر خنده ها و خوشگذرانیهای دسته جمعی با پسران خاله و دایی سایر اقوام در سر سفره های افطار خانوادگی ، همانهایی که بزرگمان کرد ، سر همان ”چند روزش رو کامل گرفتی؟” ها ، سر ”من که امروز یواشکی آب خوردم” ها و کلی داستان دیگر که محوند در ذهنم و فقط یک نشان روشن در خاطرم باقی گذاشته اند…

راستش حس غریبی دارد ، یعنی ناممکن است کسی در چنین جمع و خانواده ای باشد و رمضان را دوست نداشته باشد… نا ممکن است ، شده حتی یک رمضان ، شده حتی یک افطار را در جوار حرم هشتم امام خورده باشد و رمضان را دوست نداشته باشد ، ناممکن است لذت افطار یک روزه تابستانی را چشیده باشد و رمضانرا دوست نداشته باشد…

آری خواه ناخواه رمضانها از پس هم می آیند و می روند ، “قَدر” ها هم همینطور… اصلا گفتم “قدر” یادم آمد ! 

ماه رمضان را دوست دارم ، لابد از سر همان شبهای بیست و یکمی که مادربزرگم احیا بر پا میکرد… سر همان روضه خوان زنی که شرط میکرد مردی در خانه نباشد تا صدایش را بشنود ، سر همان تا صبح بیدار ماندن ها ، شرط همان سحریهایی که چرب و نرم تر از همیشه بود! همان سحری هایی که کل فامیل دور سفره اش می نشستند…. یادش بخیر ، خدا بیامرز این آخریها روزه نمیگرفت ، اما هر رمضان را با ما افطار میکرد…. اصلا حضورش واجب بود ، مثل قرآن شب قدر. . مثل تسبیح معطر جانماز…بگذریم….

ماه رمضان را خیلی دوست دارم…لابد سر سریالهایی که هرکدامشان در ذهنم مانده و جاودانه شده … همانهایی که تماشایشای چند باره شان سیرم نمیکند . سر “ماه عسل” ها و برنامه های پیش از افطاری که هم حالم را خوب میکرد و هم دوای درد آن یک ساعت پیش از افطار بود…

در هر حال هرچه بوده و هرچه هست ، گلگون باشد کام قدما که گفتند ” رمضان ، ماه میهمانی خداست” که برای ارادت و شوقم به این ماه و روزهایش همین بس!